زندگی انسان به وسیله زمان محدود می شود. انسان با نگاه کردن به خود متوجه این حقیقت می شود که حیات دارد؛ آن گاه آگاه می شود که زمان وجود دارد و این زمان در تمام تار و پودش نفوذ کرده است. زمان با محدود کردن وجود ظهور خود را اعلام می دارد. رابطه انسان با زمان همیشه رابطه ای ظریف و حساس است: وقتی انسان جوان است یک رابطه دوستی و همکاری بین او و زمان برقرار است؛ اما با گذر زمان، این رابطه دوستی تبدیل به رابطه غالب از طرف زمان؛ و رابطه مغلوب (احساس ترس، اضطراب، ناامیدی، غم زمان از دست رفته و شورش) از طرف انسان می شود. انسان زخم خورده از زمان سعی می کند شرایط انسان بودنش را تحلیل نماید و بتواند معنایی برای وجودش پیدا کند. اگر هم انسان نتواند این مشکل را برطرف کند، آن وقت نوبت به نویسندگان و شاعران، این پیام آوران خوشبختی و بدبختی انسان ها، این سخن گویان زمان خود و پیشینیان خواهد رسید تا بتوانند این ماموریت را به اتمام برسانند. پس زمان در ادبیات جایگاه ویژه دارد و زمان برای شاعران سرچشمه الهام و تخیل است. به همین خاطر، در این مقاله سعی می شود درونمایه زمان را در تخیل ویکتور هوگو شاعر و نویسنده فرانسوی مورد بررسی قرار دهیم. هدف این مقاله پاسخ به این پرسش اساسی است که آیا ویکتور هوگو با مفهوم زمان مساله دارد؟ و به طور کلی زمان به چه صوری در ذهن او ظاهر می شوند.